
هوا خيلي سرد بود، اشك توي چشمم جمع شده بود؛ من سيبيل ندارم ولي اگر داشتم حتما يخ مي زد. داغان داغان بودم، رسيدم به پل هوايي جلوي شهرك، از پل رفتم اون سمت خيابون ولي در بسته بود؛ با يه لحن و ژست خارجي به زبون آوردم: "لعنتي، بازم اين در رو بستن، خوب نيرو نداريد پس چرا سرباز نمي گيريد، اونوقت يه سري آدم مثه من بايد تو بلك ليست اعزام بمونن". شانس آوردم كسي نزديكم نبود، وگرنه حتما مي فهميد آدم گاگولي ام، برف زير پوتينم رو تكوندم، رفتم به سمت دژباني پايين، واسه دژبان دم در يه سري تكون دادم و يه لبخند گرمي زدم، اونم سرشو تكون داد و ابروهاش رو بالا انداخت، از دژباني اومدم توي شهرك، ياد بابام افتادم كه هر وقت از دژباني ميومد تو، صداي راديوي تاكسيش رو كم مي كرد و شيشه ي قراضه ي قديمي رو پايين مي كشيد، با لبخند گرم و اميد بخشش فرياد ميزد:
- خسته نباشي، قربان شما، حال شما، زنده باشي، خوب هستيد، در خدمت باشيم...
سرباز هم دستش رو به نشونه ي احترام بالا مي آورد و با يه لبخند شيرين دوست نداشتني بين احوال پرسي ممتد پدر گرامي ام مي گفت:
- سلام، جناب سرهنگ، قربان شما
حالا ديگه رسيدم به دژباني بالا، انگار نه انگار تا چند دقيقه پيش پشت همين در داشتم چرت و پرت مي گفتم، يه كم به حرفاي خودم خنديدم، معمولا از اين اتفاق ها واسه ي من زياد مي افته، چند بار هم ملت من رو تو اين حالت ديدن ولي كسي چيزي به روم نمياره، به جز داداشم كه هر وقت تو اين حال ميبيننم ميگن:
- شاده بچه، گاگول الكي مي خنده
موبايلم رو از تو جيبم در آوردم، يه نگاه نا اميد كننده بهش كردم، اين روزا هيچ كس اشتباهي هم شماره ي من رو نمي گيره، دوباره انداختمش تو جيبم، دستم يخ يخ بود، انگار نه انگار كه تا الان دستام تو جيبم بودن، رسيدم به پله هاي جلوي بلوك، تو دلم خدا رو شكر كردم، همينطور كه سرم بالا بود نگاهم به پشت شيشه ي در ورودي ساختمون افتاد، ديدم پشت شيشه با يه كاغذ خط دار عمودي كه از وسط دفتر يه بچه ي مدرسه اي كنده شده و با يه خط مزخرف بچه گانه نوشتن: "بسمه تعالي – با عرض سلام و خسته نباشيد خدمت اهالي محترم بلوك 14، خواهشمند است به جهت پرداخت شارژ ماهانه به مبلغ 30000 تومان در مورخه 24/8/87(عصر جمعه) بين ساعات 16 تا 18 جلوي درب اصلي بلوك حضور به هم رسانيد، با سپاس – كيوان كيهان"
گفتم يادم باشه به بابام بگم، پوتينم رو تكوندم و از در رفتم تو و سوار آسانسور شدم، بازم فوهش و بد و بيراه به نماينده ي بلوك، اصلا اين آسانسوره يا ديوار اعتراض، يه مهمون واسه آدم بياد كلي آبرو ريزيه، در آسانسور با همون صداي وحشتناك باز شد؛ زنگ زدم، مامانم در رو باز كرد، كليه هام ديگه داشت سر ريز ميشد بدون هيچ گونه معطلي رفتم تو دستشويي، كارم كه تموم شد نگام دوباره به مغزي آب گرم دستشويي افتاد كه هنوز خرابه، دستم رو به آب زدم و رفتم تو حمام، آب گرم رو باز كردم تو لگن و دست و پام رو گذاشتم توش، دستم گرم مي شد و استوخنام درد ميگرفت، تا فيهاخالدونم گرم شده بود، هوس كردم يه دوش كوچولو بگيرم، در حموم رو بستم، بازم اين صابون لعنتي، اصلا از دكتر مافي خوشم نميومد، مردك پير خرفت با اون منشي زشت بد تركيبش كه وقتي نفش ميكشه صداي سوت دماغش تا ته سالن هم مياد، داشتم آب بازي مي كردم كه صداي وحشتناكي نياز به اصلاح موهاي زايد بدنم رو رفع كرد، زود خودم رو جم و جور كردم و زدم بيرون، صداي آتش نشاني ميومد، نمي دونم چرا از بالا ميومدن، تو ذهنم گفتم پس اين ايستگاه آتش نشاني توي لويزان رو واسه چي زدن، تو همين فكرا بودم كه توي راهروي بلوك سر و صدا شد، از در خونه رفتم بيرون يه نگاهي بندازم ببينم چي شده، پي جامه (زير جامه) تنم بود، پس خيلي جلو نرفتم، از همون ته راهرو ديدم يه مامور آتش نشاني شلنگ باز آتش نشاني رو تو بغلش گرفته و داره ميره بالا، كلي خنديدم، احساس كردم سيستم ادفاع حريق ساختمونمون رو بايد تو. شوتينگ مي بستن(البته بعدها همين كارو كردن، بعد ها فهميدم يارو مامور اتش نشانيه هم دكتر بوده، از رايزر طبقه ي 4 شلنگ زده، شير رو باز كرده، رفته طبقه 10) اومدم توي خونه، در رو بستم، مامانم گفت:
- برو بيرون ببين چه خبره
- حالا كه چي؟ منم برم اون وسط جلوي دست و پاشون رو بگيرم؟
مامان گوشش رو چسبونده بود به در ورودي؛ از پنجره ي اتاق عقبي بيرون رو نگاه كردم، اين پنجره به هيچ جا راه نداره و وسعت ديدش در حد نمايش پشت ساختمون بلوك 13، زمين فوتبال، ديوار مدرسه و مسير فروشگاه شهركه، اهالي بلوك 13 از توي بالكن ها ريخته بودن و بيرون رو نگاه ميكردن، انگار هيچ كس كار و زندگي نداشت، دغدغه ي همشون شده بود تماشاي سوختن خونه و زندگي همسايه ي ما، حالم گرفته شد، تو ذهن نامرتبم يه درصد احتمال دادم كسي طوريش شده باشه، به هم ريختم، به مامانم گفتم:
- ناهار چي داريم
- غذا تو يخچاله، گرم كن بخور
- اي بابا، بازم كه مربع پلو، د آخه چرا همش ما بايد غذاي تحميلي بخوريم
- ...
غذا رو خورده نخورده زدم بيرون، با آسانسور نرفتم، پله هاي همه ي طبقه ها خيس بود، دم در بلوك چند تا سرباز رو ديدم كه اعصابسون خورده، لباس زيادي تنشون نيست، بغض گلوشون رو گرفته، يكي شون تكيه داده بود به ديوار و گريه ميكرد، يكي كنار باغچه داشت بالا مياورد، اعصابم خورد شد، حالم گرفته شد؛ دلم مي خواست يه كلمه از اون حرفاي خنده دارم بزنم تا يخ همشون باز شه ولي ذهنم خالي خالي بود، تو دلم آشوب شده بود، از طرفي كافي بود دهن گنده ام رو باز كنم تا يه كتك درد بخور بخورم، سرم رو پايين انداختم و رفتم بيرون، باز هم به سمت دژباني پايين كه صداي انفجار – تير اندازي - ... .
- بشمار سه بيرون آسايشگاه صف كشيديد
(تير – فوگاز – اربده ي فرمانده – تير تير - فوگاز )
- بشمار يك – يك ماه خورديد و خوابيديد – برپا – بشمار... .
يادمه تو اون خشم شب(رزم شبانه) وقتي بيدار شدم هيچ كس تو آسايشگاه نمونده بود جز من و فرمانده و استاد شريفي، مسعود شريفي فرمانده رو دايورت كرد تا طرف اومد بهش گفت: "آقازاده لطفا شما هم بلند شيد". مسعود پايه ي اصلي من واسه خندوندن بچه ها بود، شبا با هم تفسير غير اخلاقي ليلي و مجنون ميكرديم، اگه نبود 56 روز با اون همه سرباز پريود سوسول نميتونستيم سر كنيم. اون شب جاتون خالي، چقدر بالا آورديم.
مثل هميشه ميرفت دانشگاه، هر روز كلي به خودش مي رسيد، چون هر لحظه ممكن بود تو خيابون ببينتش، چه ديدني كه به جون دادن شبيه تر بود، وقتي نگاه هاشون به هم ميافتاد يه جورايي تو هم گره ميخورد، پاهاش ضعف ميكرد، چشماش گرد ميشد، هزار بار نگاه هاشون بين لبها و چشم هاي طرف مقابل پاسكاري ميشد، لبهاي طرف براق بود و تيره و لبهاي اون هم مات بود و تيره، هنوز لب هاشون روي هم سوار نشده بودند (تو خيالاتشون) كه پاهاي خسته سرعت ميگرفتند و از كنار هم رد ميشدند، هيچكدوم پا پيش نميگذاشتند، مي ترسيدند شايد؛ چشم هاي قهوه ايش رنگ كوه هاي بي آب وعلف بيابوني، دلشون رو به زمين خوش كرده بودند و هميشه زمين رو مي پاييدن، نمي دونم چرا – شايد زمين بهش اعتماد به نفس ميداد، شايد هم اعتماد به نفس نگاه كردن تو چشم كس ديگه اي رو نداشت؛ خلاصه با همه ي سر به زيري، گلوش اين جا گير كرده بود؛ تهران كه بود همه ازش تعريف مي كردند و ميگفتند پسر آقاي .... نمونه ي يه مرد شريف و با ايمانه و پدرش هم هرجا بحث نجابت و پاكي جوونا بود با افتخار چشم تو چشم پسرش ميشد كه البته باز هم پسره سرش رو به زمين گرم ميكرد.
بگذريم، تا اينكه يه روز سه شنبه تصميم ميگيره سفره ي دلش رو باز كنه، كلي تيپ ميزنه بره دانشگاه و از احوال دلش براي طرف تعريف كنه، تو خيابون بازار (منظور همون آشغال فروشي هاي تفرشه) حركت مي كرد، هوا باروني بود، پس با سرعت به سمت ميدون ميومد كه ناخواسته پاش رفت روي يه كاشي لق (يا لغ)، هر چي آب زيرش جمع شده بود ريخت روي كفشش، اهميت نداد و تنها كلمه اي كه در ذهن مودبش نقش بست، كلمه ي "لعنتي" بود، چون اونوفت ها به فحش هاي كش دار اعتقادي نداشت. به ميدون كه رسيد، مثل هميشه سرويس نبود، تاكسي ها هم همينطور، اومد يه آهنگي زمزمه كنه تا زمان سرعت بيشتري بگيره، تنها چيزي كه توي ذهن نامطمئنش اومد، اين بود "لعنت خدا به اين سه شنبه ها" داشت به ادامه و اول آهنگ فكر ميكرد كه يه ماشين با همه ي بي خيالي چرخش رو زد تو چالي آب و...، اومد به راننده ي بي ملاحظه دو – سه تا فحش پدر مادر دار بده كه انگار فرشته ي سفيد پوش و چنگ به دست و نوراني روي شونه ي راستش بهش گفت: تقصير خودته ديگه، اينجا كه جاي وايسادن نيست، حالا هم عيبي نداره، اين چيزا اصلا مهم نيست و ممكنه براي هر كسي پيش بياد، تو كه سر تا پات خيس هست، پس خيلي هم مهم نيست، گل لباست رو هم تو دستشويي دانشگاه تميز ميكني... ، همينجور كه داشت توسط آقاي مهتابي بالاسر ارشاد ميشد، با صداي بوق ماشين ايمان از جاش پريد، طبق معمول تو ماشين ايمان بحث فاحشه بازي و فاحشه سازي بود، پس حرفاش رو تو گلوش زنداني كرد، از طرفي كسي هم عادت نداشت اون رو ماتم زده ببينه (البته به جز مسافرت هاي طولاني كه همش چشمش به مسير و اطراف جاده بود)، پس سر شوخي رو باز كرد و طبق معمول سوژه شد.
-ايمان: مي خواي فلاني رو برات جور كنم، يه دو سه راهي بري، كلي جوون ميشي، نمي خواي اون يكي رو بفرستم بياد سراغت، اصلا بيا خونه ي خودم، هم آبكي هست و هم اب گرمكي، با هم راحت باشيد، چطوره؟
-پسر قصه ي ما: اين روزا اصلا حال اين حركتها رو ندارم، كمرم هم درد ميكنه، شامپوم هم عوض كردم ولي فايده اي نداشته.
-سرنشينان ماشين: خنده... .
القصه، خيلي طولي نكشيد كه رسيدند دانشگاه، بچه ها كه پياده شدند صبر كرد و نگذاشت ايمان پياده بشه، به بهونه ي دور زدن از بچه ها جداش كرد تا يه همفكري با ايمان بكنه، پس در مورد قضيه با ايمان صحبت كرد و كلي هم از طرف تعريف كرد...
"به ابرو كمان و به گيسو كمند / لبانش چو دُر و دهانش چو قند"
ايمان طرف رو مي شناخت، با حرف هاش يه سطل آب يخ (نهايت سرما رو مجسم كنيد) ريخت روي سرش، تا بفهمه با كي قراره رفيق شه، ايمان شمارش رو داشت و گفت همه اين شماره رو دارن، اونجوري كه ايمان تعريف ميكرد ظاهرا اون نگاه مست و خراب براي همه اون شكلي نيست و فقط پسره قصه ي ما بود كه اون نگاه رو پاك مي دونست؛ چون بقيه بهش ميگفتند "آمار دادن" و به اون خانم هم اسم "ج..." رو داده بودند. ديگه نميخواست چيزي بشنوه پس از ماشين پياده شد و سوار سرويس شد(عجيب بود كه سرويس ها بودند)؛ برگشت و مثل هميشه تكيه داد به ديوار سرد آشپزخونه ي دانشجويي شون و چند تا نفس عميق با فاصله هاي زياد كشيد، زمزمه ي صداي لرزونش كه حاصل يه جو گرفتگي (به چشم بسياري از مخاطبين) سنگين بود، اين ترانه رو فرياد ميزد
" حالا روزا همشون سه شنبه اند / لعنت خدا به اين سه شنبه ها"
تقديم به دياپازون كه وانمود ميكرد منتظر آدرس جديدمه